تبليغاتX
لبخند مرگ

دوستت خواهم داشت!!

چه بی تابانه می خواهمت

ای که دوریت آزمون تلخ زنده بگوریست

در ترنم عاشقانه باران

در صدای پر از درد بلبل

یا نه! در سوختن بی ریای شمع به خاطر معشوق

این راز نهفته است

عاشقانه دوستت خواهم داشت..
                                                                   

تقدیم به همسفر لحظات تنهاییم مریم عزیزم

همسفر تنهایی



یاد باد آن روزگاران یاد باد..

سلام دوستان عزیز من!!
 تقریبا دوماه بود که از آخرین آپم می گذشت.. خیلی خیلی دلم واستون تنگ شده بود.. راستی! عیدتون مبارک امیدوارم همیشه شاد و خرم باشید.. متن پایین یکی از دست نوشته های دوست صمیمی و شیرازیه من آقا محمد رضایی که با اینکه خیلی وقت نیست از هم جدا شدیم ولی دلم واسش یه ذره شده امیدوارم هرجا که هست موفق و خوشبخت باشه..

..
مدتهاست که میخواهم مطلبی را برای تو تنها یگانه و تنها تنهای خودم بنویسم.. طبق معمول و مثل همیشه با وجود اینکه زمان زیادی از این تصمیم میگذرد نمی دانم هرگاه میخواهم برای تو یا از تو چیزی بنویسم از کجا آغاز کنم نمیدانم از کجای این پهنه بیکران آغاز به سخن کنم.. نمی دانم از کجای دلتنگیها و بی تو بودن ها حرف بزنم با اندکی مکث بی پرده بدون مقدمه به قلبم سفر می کنم تا از آنجا که تنها تو در امن ترین جای آن قرار داری به تو نزدیکتر شوم و بیشتر و بیشتر تو را حس کنم.. دلم برایت تنگ شده است.. برای حرفهایت برای تمام آن خوبیها که تو تنها داری و برای نگاهت که هیچگاه خالی و بیکلام نیست و با هر بار که به من خیره میشود حرفی بهتر از گذشته دارد و مهربانتر از همیشه اس.. نمیدانی روزهای بی تو بودن را با چه غربتی گذراندم و چه شبهایی را که با یاد تو خوشحال و اندوهگین سحر کردم. سرتاسر وجودم چون قلبم از دوری تو با یاد و خاطراتمان لحظات سخت بی تو بودن را به امید روزهای خوب می گذراند.. با طلوع هر روز روزنه امید دیگری در قلبم روشن میشود و روزهای دوری از تو کمتر ، و من خرسندتر..
گاهگاهی حس میکنم زمان در این مکان متوقف شده است وکوهی از غم و اندوه جانکاه تمام وجودم را تسخیر میکند چرا که تو را در کنار خود نمیبینم و گذر دقایق و ثانیه ها چه بس دشوار برایم میگذرد..
این اولین پاییزیست که برای من مانند پاییزهای قبل آرام بخش نیست.. این اولین پاییزیست که غروبهایش برایم بس سنگین و دلگیر است.. این اولین پاییزیست که در آن انتظار باران را نمیکشم.. بارانی که آرام جانم میشد ولی دور از تو پاییز با همه ابهت خود ، با همه الوان بی نظیر خود برایم لذت بخش نیست.. روزهایی را به خاطر می آورم که کوچه پاییز را قدم زنان طی میکردیم ولی اکنون با چه حالی بی تو از آن کوچه میگذرم..
با نوشتن این چند کلمه ناگهان دلم گرفت و اشکهایم پشت پلکان چشمهایم حلقه بسته است ، دلم تنگ شده است..
بی صبرانه گذر این روزها را انتظار میکشم تا روز موعود فرا رسد و باز یکدیگر را ملاقات کنیم ودر عمق چشمان تو خوشبختی را حس کنم و باز آرام و آرام و آرام گیرم..

محمد جان موقعی که این متن رو تایپ میکردم بدجوری دلتنگت شدم به گوشیت تماس گرفتم ولی جواب ندادی! اگه این متن رو می خونی در اولین فرصت بهم زنگ بزن..

مواظب خودت باش ، دوست ندارم هچوقت غم تو دلت جایی داشته باشه..
به امید دیدار دوست همیشگی من..

همسفر تنهایی